عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

عکسهای به جا مانده15 تا 16 ماهگی

سلام عسل خانوم    اینجا یه سری عکس که برای 15 تا 16 ماهگی ...   عکس پدر دختری       فدای چشات شم عسلکم       اکثر اوقات موقع خواب دستاتو یا بالای سرت میبری یا رو چشات میذاری   داری تنهایی ماست میخوری و...     اینجا هم دارم امتحان هوشان میگیرم ازت   ...
3 مرداد 1394

اولین باری که عسل پارک رفت

سلام عسلی   این عکسها مربوط به 17 تا 18 ماهگیت هستند   اینجا اولین باری که اومدی پارک     اینا هم مربوط به دومین باری که اومدی پارک     خیلی دوست داشتی بری تو آب نذاشتیم با زور و گریه برگردوندیمت خونه کلا کفشت خیس شده بود.   ...
3 مرداد 1394

کچل کردن عسلم

سلام عسل خوشگلم خوشگل خوشگله چه با مو چه بی مو  (6/3/94) از آنجایی که موهات خیل کم پشت و نازک بودند بابات تصمیم گرفته بود موهاتو کوتاه کنه قبلا اصلا راضی نمیشد نمیدونم چطوری تو ذهنش افتاده بود با این حال منم راضی نبودم   ولی تو هم به راحتی قبول کردی تو حیاط روچهار پایه نشستی و بابا با موزر موهاتو کوتاه کرد اصلا هم نترسیدی بعدش هم تو حمام با ژیلت از ته تراشید سرت برق میزد بعدش هم که حمامت کردم.   اینم یه سری عکس ...       بقیه عکس ها تو ادامه مطلب...   اینجا گفتم عسل بخند ازت عکس بگیرم اینجوری خندیدی   ...
2 مرداد 1394

مسافرت نیم روزه به هریس(2/3/94)

سلام عسلم     اینم خاطره یه مسافرت نیم روزی...   بابا داوود تصمیم گرفته بود برای تکمیل مدارک شرکتش گواهی اصلی دانشگاهشو بگیره صبح بعد صبحانه گفتیم باهاش میریم.یکم وسایل خوردن ورداشتیم و راهی شدیم وحدود 12/30 ظهر رسیدیم هوا هم گرم بود ما تو ماشین بودیم و از طبیعت اونجا چند تا عکس گرفتیم تا بابایی برگشتو رفتیم پارک اونجا یکم تاب بازی کردی. موقع برگشت هم تو راه یه منظره خیلی قشنگی بود کلی عکس گرفتیم تو هم کلی بهت خوش گذشت. امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عسلکم.         بقیه عکسها تو ادامه مطلب...       ...
1 مرداد 1394

واکسن 18 ماهگی عسلم و دندون پنجم

سلام عسلکم     (13/2/94)فردای روزی که از تهران برگشتیم یعنی یکشنبه با یک هفته تاخیر (چون روستا بودیم) واکسن 18 ماهگیت رو زدیم من نمیدونستم که خیلی سخت میشه با خاله رفتیم خونه کارت واکسنتو برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت قبلشم نتونستم بهت استامینوفن بدم برگشتیم خونه مامان جون اینا حالت بهتر بود بعدش خوابیدی بعد اینکه بیدار شدی بهت استامینوفن دادم و عصر حدود 6.30 ، 7 حالت خوب نبود بی حال بودی بابا داود هم اومد و برگشتیم خونه موقع برگشت هم برات یه کیف دستی و یه کفش تابستونی خریدیم .همچنان بی حال بودی و تب داشتی فردا ش هم همینطوری بودی سعی میکردم تبتو با شیاف کنترل کنم چون قطره استامینوفن رو برمیگردوندی خیلی وضعیت بدی شده بو...
31 تير 1394

دومین مسافرت و اولین جشن عقد بعد عید 94

سلام خانوم خانوما   عسلکم دردونه ی مامان   بعد برگشتمون از روستا قرار بود بریم مراسم عقد دختر عمه ام تو تهران. پنج شنبه (10/2/94)دوباره با باجون اینا راهی شدیم این بارم بابایی نتونست باهامون بیاد. مراسم برا شب ولادت حضرت علی بود. یه اتفاق بد برات افتاد فردای اون روز  صبح قبل صبحانه از پله افتادی ولی چون پیشت نبودم نمیدونستم از چندتا پله افتادی خیلی ترسیده بودی و لنگان راه میرفتی از اومدنم پشیمون شده بودم چون بابا هم پیشمون نبود خواستیم ببریمت دکتر روز جمعه بود گفتیم یکم بگذره ببینیم حالت چطور میشه رفته رفته بهتر شدی ولی همش نگران بودیم که نکنه کمرت صدمه دیده باشه ،خدا را هزارا بار شکر کردم که اتفاق بدی...
30 تير 1394

تعطیلات عید فطر 94

سلام قند عسل مامان   تعطیلات عید رو جایی نرفتیم خونه موندیم چون مادر جون اینا از پنجشنبه صبح 25 تیر رفته بودند و امروز ساعت 2 بعد از ظهر برگشتند . عوضش این چندروز رو یکم رفتیم خرید و خونه مامان جون اینا و پارک.         ...
29 تير 1394